|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:37 توسط حس مخفی
|
|
||
|
|
|
|
|
این صبح، این نسیم ، این سفره ی مهیا شده ی سبز ، این من و این تو ، همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره می خورند ......... .یکی شدند و یگانه تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد ، آمدی و آمدیم . اول فقط یک دل دل بود . یک هوای نشستن و گفتن . یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن .و یک هنوز باهم ساده . رفتیم و نشستیم ، خواندیم و گریستیم بعد یکصدا شدیم .هم آوازو هم بغض و هم گریه ، همنفس برای باز تا همیشه با هم بودن . برای یک قدم زدن رفیقانه ، برای یک سلام نگفته ، برای یک خلوت دل خاص ، برای یک دل سیر گریه کردن ..... برای همسفر همیشه ی عشق ....... باران ! باری ای عشق ، اکنون و اینجا ، هوای همیشه ات را نمی خواهم ........ نشانی خانه ات کجاست ؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 7:56 توسط حس مخفی
|
|
||
|
|
|
|
|
زبانم را بریده می خواهند فکرم را در بند و مرا چون منم نمی خواهند من در وجود خویش ظلم را کشته ام و خویش را آزاد کرده ام از تنگناهای زن بودن گذشته ام و برای همین است که تو مرا پرنده می دانی من از اسارت گذشته ام و اینک آزاد آزادم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:53 توسط حس مخفی
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم یک دنیا سوال ؟؟ تا حالا شده فکر کنی دیوونه ای؟ یا مثلا از عاقل بودن خسته شی ؟ یا اینکه بخوای بری سینما بگی وای دیدن فیلمهای مفهومی دیگه بسه برم یک فیلم در پیت که مغز نخواد ؟شده فکر کنی دغدغه هارو بی خیال مگه من وکیل وصی مردمم؟ شده فکر کنی عاشقی چه طعمی داره مثلا شیرین است یا ترش یا تلخ؟ آلبالو خشکه خوشمزه تره یا عشق ؟ تصمیمات من از اعتقاداتم نشات می گیره یا اعتقاداتم از تصمیماتم ؟ اعتقاداتم سرجاشه یا کورکورانه و القائیه ؟جای مذهب تو زندگیم کجاست ؟ حوزه ی شخصیه یا نه باید همه ی زندگیمو تحت تاثیر قرار بده ؟ من چقدر محقم که برای زندگیم خودم تصمیم بگیرم اونم با قلبم با احساسم ؟ اونم در مورد مهم ترین مسائل زندگیم؟ وای چقدر سوال بهتره بشم اسکارلتو فردا به همش فکر کنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:20 توسط حس مخفی
|
|
||
|
|
|
|
|
رودرروی آشناهای غریبه ایستاده ام و از درون فریاد می کشم که من نیز چون مسیح عاشقم ،صلیبتان کجاست ؟ خرقه من نیز از بلندای صلیب بر زمین خواهد افتاد تا شفای دردمندان را طلب کند .دگر باره باز مرا به دیار مصلوب شدگان رهنمون شوید .چرا که دست تقدیر بر من عشق را نخواهد پذیرفت . دستت را بر پیشانی تب دارم بگذارو مرا جرعه ای عشق بنوشان من برای خود هیچ نمی خواهم هر چه هست برای شماست من نیز مانند او به گناه ناکرده ی خویش معترفم من عاشق مردم خویش و سرزمین خودم من در همین خاک دنبال ریشه های خود خواهم گشت و سرانجام خاک همین سرزمینی خواهم شد که هبوط مرا معنا بخشید . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:26 توسط حس مخفی
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه رفتار بیمارگونه ی ما به محبت کردن و محبت خواستن بی شباهت به اعتیادبه یک ماده ی مخدر نیست . می دانید که در شروع هر رابطه عشقی هم نشئه شدنی در کار است که احساس نشاط و و جد و هیجان می آورد شروع هر رابطه ی احساسی این ذهنیت را بوجود می آورد که کسی را یافته ایم که در کنارش احساس امنیت عاطفی کنیم و چنانچه آن حس پایدار نماند درست مشابه معتادان عمل می کنیم که برای رسیدن به میزان وجد قبلب دست به ترک اعتیاد و شروع دوباره می زنند یا دوز مصرف را بالا می برند .خود را به ورطه ی هلاکت به دست محبت کسانی می سپاریم که گاه مهرمارا متقابلا پاسخ نمی گویند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:40 توسط حس مخفی
|
|
||
|
|
|
|
از خود پرسیدم برای چه زنده ام ساعتها اندیشیدم که بین بودن و نبودن مسئله انتخاب نیست مسئله اختیار نیست بلکه چیز دیگری است زنده ام پس هستم این بودن من است که باید به میل و اراده ام تعریف شود چشمانم را بستم تا بودن را تعریف کنم در مقابل چشمان بسته ام تنها تصور خالی از گلدان آبی سفالینی در من زنده شد باز کردم و دوباره بستم تصویر آسمان بی روی ماه قلبی تهی را یافتم که خود تصویری است از جهنم باز چشمانم بسته شد خاطرات گذشته ها ی نه چندان دور می آمد و مرا با خود به آن زمانها می برد زمانی که تمام ثروتم قرص نان تازه ای بود که از خوردنش بسیار لذت می بردم از هر غذایی بهتر و چمدان کتابی بود که آنرا تمامی ثروت دنیا می دانستم وقلبی پر از عشق و الفت که به جویباری می مانست که اسرار دریارا می داند و برای ریختن به آ ن لحظه شماری می کرد قلبی که هرگز حقارت را نمی شناسد و نمی شناخت چون ذهن غنی تمام ثروتهای دنیارا به ارمغان می آورد. با خود فکر می کردم که من ذره ای کوچک از ذرات هستی ام و به گرد مرکز آفرینش در حال گردش ، " لو لاک لما خلقنا الافلاک " اما خوب که نگریستم دیدم دردرونم هستی و حقیقت و عشق مانند تمام ذرات هستی متبلور بود گرچه چشمانم هنوز بسته بود اما ندای قلبم را می شنیدم که با تمام ترانه های عالم هستی در آمیخته بود و تمام ترانه هارا در نهایت زیبایی می شنیدم پیچ و تاب می خوردم و و لذت می بردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 6:46 توسط حس مخفی
|
|
||
|
|
|
|
|
چشماتو باز کن ، منو نگاه کن ، به نظر چجوری میام ؟ دیوانه یا عاقل ؟ اگر عاقلم که بی خیال اگر دیوانه ام چی ؟ خوابی که دیدم چی بروزم آورده قاطی پاطیم کرده خواب دیدم جلوی آینه ایستاده ام و از شنیده های دیگران در مورد خودم یا بهتر بگم در مورد زن رنج می برم بعد ناگهان تصمیم گرفتم با یک چاقو خودمو عوض کنم ابتدا با آن پوست صورتم را تراشیدمکه به نظر مرد برسم پوست صورتم را برداشتم تکه هایی از پای چشمام رو که زنانه ترین عضو توی صورتم بود وپلکهامو که هدف بعدیم بود با آن مژه های غریبه بازم مرد به نظر نمیام ! حالا بینی و کناره هاشو تا به گونه ها بازهم نشد بازهم این چهره چهره ی یک زنه آها نوبت لبهاست باید اونارو حذف کنم و با چاقو تکه هایی از آن رو جدا کردم اما باز صورتم صورت متلاشی شده ی یک زن بود تکه های کنده شده روی زمین کنار پاهام چهره ی جدید ی رو بوجود آورده بود بدون چشم یا بهتر بگم با چشمانی بسته اما با نگاهی نافذ از زیر پلک که تا عمق استخوان رسوخ می کرد چهره ی جدید هم یک زن بودبا احساسی آشنا خنده ای روی لباش بود مثل لبخند مونالیزا حاکی از درد یا شادی کسی چمیدونه ؟خوب که نگاه کردم تشخیصش برای من سخت نبود من احساس اونو همیشه می شناختم روی اون چهره ی خونالود ساختگی حزنی همراه شادی بود خوب می شناختمش بعد به چهره ی خونالود دیگه خیره موندم درحالی که هم خودم بود و هم نبود برام غریبه بود دردناک ترسناک با یک خنده ی شیطانی که تمام شد این همه ی قصه بود همه چی تمام شد......................... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:23 توسط حس مخفی
|
|
||
|
|
|
|
|
می خوام هزار تا سوال بپرسم چرا هروقت از خواب پا می شم این همه سوال تو کلمه؟ آنچه که دیگران در مورد ما می اندیشند چقدر اهمیت داره ؟ تا به حال مجال اینو داشتی که بدونی خودت در مورد خودت چی فکر می کنی؟ اگه خونه ی دوستت دعوت باشی و اتفاقا تو ظرف سالادش یک سوسک پیدا کنی چکار می کنی؟ آیا حاظری ده سال از عمرت رو بدی و و به جاش خوشگل تر بشی؟ آیا دلت می خواهد فردا صبح که چشماتو باز می کنی تو جسم کس دیگه ای بیدارشی؟ اگر می تونستی هر چیزی درباره ی شیوه ی زندگیتو عوض کنی کدومو تغییر میدادی؟ اگر بابانوئل بودی تو جوراب شب کریسمسم چی می زاشتی؟ یکی نیست بگه تانترا آخه به تو چه !!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:26 توسط حس مخفی
|
|
||
|
|
|
|
|
بدون شرح
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:53 توسط حس مخفی
|
|
||