تبليغاتX
حس مخفی یک زن
نوشته های احساسی زنی که فرزندانش را دوست دارد

                                            

این صبح، این نسیم ، این سفره ی  مهیا شده ی سبز ، این من و این تو ،

                                                                  همه شاهدند

که چگونه دست و دل به هم گره می خورند .........   .یکی شدند و

                                                                          یگانه

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد ، آمدی و آمدیم .

اول فقط یک دل دل بود . یک هوای نشستن و گفتن .

یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن .و یک هنوز باهم ساده .

                                             رفتیم و نشستیم ، خواندیم و گریستیم

بعد یکصدا شدیم .هم آوازو هم بغض و هم گریه ، همنفس برای

                                                         باز تا همیشه با هم بودن .

برای یک قدم زدن رفیقانه ، برای یک سلام نگفته ، برای

یک خلوت  دل خاص ، برای یک دل سیر گریه کردن .....

                              برای همسفر همیشه ی عشق   ....... باران !

باری ای عشق ، اکنون و اینجا ، هوای همیشه ات را نمی خواهم

                                         ........ نشانی خانه ات  کجاست ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 7:56  توسط حس مخفی   | 

زبانم را بریده می خواهند فکرم را در بند و مرا چون منم نمی خواهند من در وجود خویش ظلم را کشته ام و خویش را آزاد کرده ام  از تنگناهای زن بودن گذشته ام و برای همین است که تو مرا پرنده می دانی من از اسارت گذشته ام و اینک آزاد آزادم

                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 10:53  توسط حس مخفی   | 

 

 

بازم یک دنیا سوال ؟؟

تا حالا شده فکر کنی دیوونه ای؟ یا مثلا از عاقل بودن خسته شی ؟ یا اینکه بخوای بری سینما بگی وای دیدن فیلمهای مفهومی دیگه بسه برم یک فیلم در پیت که مغز نخواد ؟شده فکر کنی دغدغه هارو بی خیال مگه من وکیل وصی مردمم؟ شده فکر کنی عاشقی چه طعمی داره مثلا شیرین است یا ترش یا تلخ؟ آلبالو خشکه خوشمزه تره یا عشق ؟ تصمیمات من از اعتقاداتم نشات می گیره یا اعتقاداتم از تصمیماتم ؟ اعتقاداتم سرجاشه یا کورکورانه و القائیه ؟جای مذهب تو زندگیم کجاست ؟ حوزه ی شخصیه  یا نه باید همه ی زندگیمو تحت تاثیر قرار بده ؟ من چقدر محقم که برای زندگیم خودم تصمیم بگیرم اونم با قلبم با احساسم ؟ اونم در مورد مهم ترین مسائل زندگیم؟ وای چقدر سوال بهتره بشم اسکارلتو فردا به همش فکر کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13:20  توسط حس مخفی   | 

                                                

رودرروی آشناهای غریبه ایستاده ام و از درون فریاد می کشم که من نیز چون مسیح عاشقم ،صلیبتان کجاست ؟ خرقه من نیز از بلندای صلیب بر زمین خواهد افتاد تا شفای دردمندان را طلب کند .دگر باره باز مرا به دیار مصلوب شدگان رهنمون شوید .چرا که دست تقدیر بر من عشق را نخواهد پذیرفت . دستت را بر پیشانی تب دارم بگذارو مرا جرعه ای عشق بنوشان  من برای خود هیچ نمی خواهم هر چه هست برای شماست  من نیز مانند او به گناه ناکرده ی خویش معترفم من عاشق  مردم خویش و سرزمین خودم  من در همین خاک دنبال ریشه های خود خواهم گشت و سرانجام خاک همین سرزمینی  خواهم شد که هبوط مرا معنا بخشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:26  توسط حس مخفی   | 

گاه رفتار بیمارگونه ی ما به محبت کردن و محبت خواستن بی شباهت به اعتیادبه یک ماده ی مخدر نیست .     می دانید که در شروع هر رابطه عشقی هم نشئه شدنی در کار است که احساس نشاط و و جد و هیجان می آورد  شروع هر رابطه ی احساسی این ذهنیت را بوجود می آورد که کسی را یافته ایم که در کنارش احساس امنیت عاطفی کنیم و چنانچه آن حس پایدار نماند درست مشابه معتادان عمل می کنیم که برای رسیدن به میزان وجد قبلب دست به ترک اعتیاد و شروع دوباره می زنند یا دوز مصرف را بالا می برند .خود را به ورطه ی هلاکت به دست محبت کسانی می سپاریم که گاه مهرمارا متقابلا پاسخ نمی گویند  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:40  توسط حس مخفی   | 

                 

از خود پرسیدم برای چه زنده ام ساعتها  اندیشیدم که بین بودن و نبودن مسئله انتخاب نیست  مسئله اختیار نیست بلکه چیز دیگری است زنده ام پس هستم  این بودن من است که باید به میل و اراده ام تعریف شود چشمانم را بستم تا بودن را تعریف کنم در مقابل چشمان بسته ام تنها تصور خالی از گلدان آبی سفالینی در من زنده شد باز کردم و دوباره بستم  تصویر آسمان بی روی ماه قلبی تهی را یافتم که خود تصویری است از جهنم  باز چشمانم بسته شد خاطرات گذشته ها ی نه چندان دور می آمد و مرا با خود به آن زمانها می برد زمانی که تمام ثروتم  قرص نان تازه ای بود که از خوردنش بسیار لذت می بردم از هر غذایی بهتر و چمدان کتابی بود که آنرا تمامی ثروت دنیا می دانستم  وقلبی پر از عشق و الفت که به جویباری می مانست که اسرار دریارا می داند و برای ریختن به آ ن لحظه شماری می کرد قلبی که هرگز حقارت را نمی شناسد و نمی شناخت     چون ذهن غنی تمام ثروتهای دنیارا به ارمغان می آورد. با خود فکر می کردم که من ذره ای کوچک از ذرات هستی ام و به گرد مرکز آفرینش در حال گردش ،  "  لو لاک لما خلقنا الافلاک  "    اما خوب که نگریستم دیدم دردرونم هستی و حقیقت و عشق مانند تمام ذرات هستی متبلور بود  گرچه چشمانم هنوز بسته بود اما ندای قلبم را می شنیدم که با تمام ترانه های عالم هستی در آمیخته بود و تمام ترانه هارا در نهایت زیبایی می شنیدم پیچ و تاب می خوردم و و لذت می بردم  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 6:46  توسط حس مخفی   | 

                                                         

چشماتو باز کن ، منو نگاه کن ، به نظر چجوری میام ؟ دیوانه یا عاقل ؟ اگر عاقلم که بی خیال اگر دیوانه ام چی ؟ خوابی که دیدم چی بروزم آورده قاطی پاطیم کرده خواب دیدم جلوی آینه ایستاده ام و از شنیده های دیگران در مورد خودم یا بهتر بگم در مورد زن  رنج می برم بعد ناگهان تصمیم گرفتم  با یک چاقو خودمو عوض کنم ابتدا با آن پوست صورتم را تراشیدمکه به نظر مرد برسم پوست صورتم را برداشتم تکه هایی از پای چشمام رو که زنانه ترین عضو توی صورتم بود وپلکهامو  که هدف بعدیم بود با آن مژه های غریبه بازم مرد به نظر نمیام ! حالا بینی و کناره هاشو تا به گونه ها  بازهم نشد بازهم این چهره چهره ی یک زنه آها نوبت لبهاست باید اونارو حذف کنم و با چاقو تکه هایی از آن رو جدا کردم  اما باز صورتم صورت متلاشی شده ی یک زن بود  تکه های کنده شده روی زمین کنار پاهام چهره ی جدید ی رو بوجود آورده بود بدون چشم یا بهتر بگم با چشمانی بسته   اما با نگاهی نافذ از زیر پلک که تا عمق استخوان رسوخ می کرد چهره ی جدید هم یک زن بودبا احساسی آشنا  خنده ای  روی لباش بود مثل لبخند مونالیزا حاکی از درد یا شادی کسی چمیدونه ؟خوب که نگاه کردم تشخیصش برای من سخت نبود من احساس اونو همیشه می شناختم روی اون چهره ی خونالود ساختگی حزنی همراه شادی بود  خوب می شناختمش بعد به چهره ی خونالود دیگه خیره موندم درحالی که هم خودم بود و هم نبود  برام غریبه بود دردناک ترسناک با یک خنده ی شیطانی که تمام شد این همه ی قصه بود همه چی تمام شد.........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:23  توسط حس مخفی   | 

 

می خوام هزار تا سوال بپرسم چرا هروقت از خواب پا می شم این همه سوال تو کلمه؟

آنچه که دیگران در مورد ما می اندیشند چقدر اهمیت داره ؟

تا به حال مجال اینو داشتی که بدونی خودت در مورد خودت چی فکر می کنی؟

اگه خونه ی دوستت دعوت باشی و اتفاقا تو ظرف سالادش یک سوسک پیدا کنی چکار می کنی؟

آیا حاظری ده سال از عمرت رو بدی و و به جاش خوشگل تر بشی؟

آیا دلت می خواهد فردا صبح که چشماتو باز می کنی تو جسم کس دیگه ای بیدارشی؟

اگر می تونستی هر چیزی درباره ی شیوه ی زندگیتو عوض کنی کدومو تغییر میدادی؟

اگر بابانوئل بودی تو جوراب شب کریسمسم چی می زاشتی؟

یکی نیست بگه تانترا آخه به تو چه !!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:26  توسط حس مخفی   | 

بدون شرح

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:53  توسط حس مخفی   | 

                                         

بسیاری از افکار ما حتی با توجه به آنکه خودرا بسیار زیرک  باهوش و مترقی می دانیم از روی آگاهی و روشنفکری نیست و گاهی بسیار از فلسفه هاو افکار عامیانه ی ما به یک جهان بینی کامل منجر نمی شود و باعث لطمه خوردن به ما و به بیراهه رفتن زندگی ما می شوند افکار مزخرف و اطلاعات غلط گاه مارا چنان اسیر باورهای غلط می کند که به سیر تکاملی ما لطماتی اساسی می زند و درما تنش ،افسردگی ،اضطراب ،احساس یاس و احساس گناه و ناامیدی و عصبانیت ایجاد می کند  برای از بین بردن باورهای سمی غلط قطعا بید پادزهرهایی بس قوی و کار آمد پیدا کرد که زندگی مارا به سمت شادی و نقض غلط زیستن هدایت کند . گاه کسانی می آیند که با  سفسطه های ساده لوحانه می نشینند تا بنای وجود ما فرو بریزد و آنان گاه با ابزار قلدری گاه ابزار ترس و گاه ابزار محبت خودرا مسلط می کنند  اما دوست عزیز هرگز فردی که خودراعاقل می پنداردنمی گذارد  پیشداوری و جهل و بر چسب زنی های غلط و تحریف های شناختی اورا به چالش و بازی عوامانه ای بکشد که گریز از آن غیر ممکن جلوه کند ومطلق اندیشی گاه بزرگترین فکر سمی است که استدلالهای مارا نیز به ورطه ی نابودی می کشد بسیاری از افراد ترسو را می شناسیم که سعی در بدست آوردن دل دیگری دارند اما آدم شجاع در فکر تسخیر روح دیگران نیست و رفتار صحیح و انسانی در او خودبخود جاذب است و دوستانش بی شک بیشترو و دوستیهایش عمیق تر است .ما  انسانها بیشتر  از نجواهای درونی خود در رنجیم که با نیروهای مثبت فکر مادر تناقض و تضاد است و اینک یک نصیحت از یک انسان کوچک :آدمهایی با افکار سمی در اینگونه فکر کردن متبحرند و نباید توقع داشته باشیم با یک اندیشه ی مثبت عدم تعادل ذهنی خودرا رفع کنند بلکه برای کنار گذاشتن نجواهای درونی منفی ممارست و تمرین درست اندیشی و یادگیری آن بسیار لازم است  که قطعا در این راه سوالات بی شماری مطرح می شود که برای پاسخگوئی به هرکدام از آنها لحظه شماری می کنم .

خوشحال بودن گام نخست بعد از تمرین اول می باشد و برای این تمرین شناخت از لذت های واقعی زندگی  امری است بدیهی و غیر قابل انکار .

گام دوم را بر مبنای کنترل نکردن اطرافیان بردارید ، ما در حد اعلای کنترل آنرا تجربه می کنیم     نمونه ی بارز آن نوع بزرگ شدن و رفتارو دستورات پدرو مادرهایمان که الحق زندانبانان مجربی هستند ف سپس اجتماعات بزرگتر مدرسه سیاست های شغلی و قوانین غلط حکومتی از آن نمونه هاهستند

چرا شخصی را که دوست داریم مانند پرنده ای در دستهایمان خفه اش می کنیم چگونه مطمئنیم راهی که مادرست می پنداریم درست تر و به خیرو صلاح نزدیک تر است که در این شرایط اگر خفه نشویم ناچار به طغیانیم  یک رابطه ی صحیح فرزند و والدین عاشق و معشوق یا هر نوع کنش ارتباطی دیگر برمبنای تعهد هزاربار دلنشین تر از تصاحب و مالکیت است

که تقاضا از توقع برتراست و همه ی ما محقیم طبق سناریوهای خود زندگی کنیم حتی اگر خطا کنیم این حق حتی از طرف خدا هم بر ما محفوظ می باشد .

نتیجه آنکه کنترل رفتارهای دیگران امری است بسیار ناپسندو ناخوشایند.

تاچند روز قبل دلیل خشم خود را نمی فهمیدم ولی امروز میدانم خشمگین شدن معنایش این است که دیگری برمن بسیارمسلط و چیره شده و نفوذکرده است تا آنحد که من خود واقعیم را گم کرده ام بگذار اگر قرار است دیوانه شوم حداقل خود دیوانه شوم نه بدست دیگری که به خدا اگر بخواهیم مردم با مادرست رفتار کنند نخست باید خود با آنها به نیکی و درستی رفتار کنیم

امروز با نجوایی درونی و اصلاحی نجات یافتم که اگر رفتار دیگری را دوست ندارم حداقل برای آن رفتار پاداش قائل نشوم و برای اینکه با من بد رفتار کرده به او لبخند نزنم و وانمود نکنم رفتارش ایرادی ندارد  باید با نا مهربانی محکم برخورد کنیم و سبب نشویم به ما ظلم شود که به خدا طرزحرف زدنمان هزاربار مهم تر از حرفی که می زنیم و صراحت هزاربار از کنایه بهترو مثمرثمرتر    یاد بگیریم حرفهای مهم را مدبرانه بزنیم  

  
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 16:59  توسط حس مخفی   | 

                                           

چند وقتی است حتی وسوسه ی قلم و سپیدی دل کاغذ هم نمی تونه اغوا کننده باشه و منو مجبور کنه به نوشتن  دیگه حتی نوشتن از تو رو هم نمی خواهم همه چی شده تکرار نام تو، دیگه حتی استامینوفن کدئینه هم حالمو خوب نمی کنه  دیازپام هم حالمو بهتر نکرد و حتی فلوکستین  هیچی نمی تونه آرومم کنه حتی زمزمه نام تو یا اون شعری که برات می خوندم یادت هست؟ دیدن وب لاگتم حالمو خوب نکرد حتی حرف زدن هم خوبم نکرد هزار بار آه کشیدم و باز سبک نشدم می دونی  آخه خیلی وقته توکل کردنو از یاد بردم  آره همینه هر چی هست همینه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:8  توسط حس مخفی   | 

                                                   

 

به من می گفت عشق چیست  ؟ به او گفتم همانی که راهنمای شماست که وقتی زیر پای شماست آنرا نمی بینید و با لگد کردنش از آ ن عبور می کنید و چون می گذرید خود آن راهنمای شما ست ، شمارا عبور می دهد تارسیدن ، عاشقان عشق را مهربانی و سعادت و خوشبختی و زیبایی می بینند  خستگان و دلزدگان آنرا راهی گمشده و سکوتی مضطرب می بینند و آنان که عشق را نمی شناسند آنرا فریب و درد و خستگی و ترس می دا نندشوریدگان آنرا دلدادگی و نیاز و شوریدگی و غم و التهاب معنا می کنند از من می پرسید جایگاه عشق کجاست گفتم هر جا که زیبایی وجود دارد گفت حتی در اشک چشم کودکان !!!!!!گفتم بلی مگر نه آنکه این سرشک از چشمان مهربان و زلال او سرچشمه می گیرد . ترا چه می شود ؟ چرا تردید نموده ای؟عشق در روی گلبرگ گل شقایق و نرگس  سرخی و عطر پراکنده است به برف سپیدی هدیه کرده است به تو سایه و به من ...... چگونه است که آنرا نمی بینی مگر نه اینکه زیبایی خورشید از آن است و درخشش ماه نیز ،عشق نه دهانی تشنه و گرسنه و نه دستی دراز شده است که او التماس نیست بلکه روحی است سرمست که باید خود آنرا بیابی.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 1:46  توسط حس مخفی   | 

باز هم سپيدي کاغذ وسوسه تکرار اسم توست. و قلمي که در آغوش انگشتانم،شهوت نوشتن را بيدار ميکند... به وسوسه ها دل ميسپارم و قلم بر کاغذ مينهم... نام تو شروع هر کتيبه ايست.... تکرار.....تکرار.....تکرار.....، سپيدي کاغذ رو به سياهي ميگذارد و غرور چشمانم به اشک مبدل ميشود در نهايت بغضي که راه تنفسم را مسدود کرده،ميشکند... يک دنيا حرف ناگفته. و بازهم مينويسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:27  توسط حس مخفی   | 

 

یک حس غریب

میان هجاها و نامها گم گشته ام، الف و ب بهانه است میم و یا راهم نمی دهند واژگان صدایم می زنند از آن دور دستهای بعید شاملو و دست کشیدن به پوست شب سهراب یافروغ یا دیگری، کسی شعر را بهانه کرده است کسی فریاد می زند وان یکی سکوت را برگزیده است. هجاها و نت ها و حروف پرواز کنان و رقص کنان چون حباب در اطرافم پراکنده اند بی آنکه ذهنم بداند چه می خواهد در این میانه که همه همدمند گم گشته ام بیا ببین دست کشیدن این شب سیاه ،سهراب و فروغ و شاملو را زنده می کند در این میانه دیگر جان غریب نیست بی هم نفس که از نفس افتاد یاد می شود بامن بیا ببین !!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 12:24  توسط حس مخفی   | 

به مهمانی من بیا ،من تو را به نشستن در زیر پرتو های نقره فام ماه دعوت کرده ام اینجا که نشسته ام صدای نفیر باد به تبسم معصومانه ی  کودکان می ماند و عدالت چتری است تزلزل نا پذیر  از برای همه،  اینجا مردمان به جای تفنگ و باروت عطرو گل و رنگ هدیه می دهند . من شما را دوست می داشتم و عاشق بودم اما این عشق مرا اندوهگین می کند چرا که برای هدیه کردن هیچ ندارم من می خواستم چون مسیح ملکوت را به شما ارزانی کنم اما گویا خود نیز راز کوه و راز عمق دریاها و تبلور خورشید را نفهمیده ام و از برای همین ملکوت را به عشق زمینی بدل کرده ام اینجا انسانیت آسمانی است بلورین با تکه هایی از ستاره ها که مانند الماس نگین تازه عروسان می درخشد   به مهمانی من بیا نه در آسمان که در همین زمینی که به جرم عاشقی از آسمان و بهشت  دست کشیدیم و  به آن  هبوط کرده ایم  حقیقت آن است که دستان من تهی است  اما اندیشه ام را از من بپذیر این تمام دارائی من است .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:52  توسط حس مخفی   | 

 

 طعم شور پفک مرا با خود به خلصه ی زمان بچگی می کشاند آن زمان که شادیهامان رنگ ریا نداشت و کذب نبود خنده هامان مستانه و مهمانیهامان مهمانی نور و پرنده بود رقصهامان صوفی وار و بقل هامان جایگاه مهرورزی و بازوان عریانمان پر از معصومیت کودکانه بود که محبت می پراکند و عشق ارزانی می داشت بی آنکه مورد تهمت قرار گیرد سیاست نون و آبمان نبود به تکه ای نان تازه دلخوش می شدیم  هربار که بزرگ بودن و غم روزگار کلافه ام می کند کافی است  کنجی بنشینم و پفکی را مزه مزه کنم و چشمانم را ببندم و خیالم را رها کنم تا به یاد بیاورم که احساسم هنوز بچگی را شادی را سرمستی و سرخوشی را از یاد نبرده است  وای باز طعم پفک و مزه ی شور دلنشین بچگی  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:25  توسط حس مخفی   | 

چه سود

من از به دوش گرفتن سنگینی بار دنیا درمانده ام

هر روز شرحه شرحه می شویم

هر روز خوراک تمام روزنامه ها و رسانه هاییم

مدتهاست رسانه ی ملی تصویر سنگ خورانمان را خوراک می کند

گلوله باران ماه را

خورشید دربند را

 سینه ی دریده ی آه را

پرنده ی بر دار را

آواز در گلو خفه شده را

اهل این شهر هم که باشی

از میدان آزادی

هرگز نمی توانی ذره ای به خانه سوغات کنی

از میدان پیروزی

هیچ نصیب نخواهی برد

به تمام واژگان دنیا هم مسلط شوی

بی قلب و مغز نمی توانی چیزی بنویسی

گیرم که نوشتی کسی نمی خواند

گیرم که بخواند چیزی نمی فهمد

دست و پایم زنجیر است

فرض محال واژگانم را از بند رهاندند

قلب و مغزم در بند است

چه سود

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:59  توسط حس مخفی   | 

قلبی تپنده در میان شهری پر از تعفن و آهن و دود کلان شهرمرا بوی عفونت افکار آهنین و پلید در بر گرفته است و اما در این میانه که فشرده می شود ، کنار یک شاخه ی گل و کودکی که می خندد و قلبی که از عشق می تپد و پرنده ای که آواز می خواند و منی که فراموش می کنم در میان دود و سرب و عفونت این شهر پلید دست و پا می زنم . آری این شهر در عین پلیدی زیباست ، زیباست وقتی که پروانه می رقصد و تو می خندی و گلها شکوفا می شوند و رنگین کمان هنوز آسمانش را گم نکرده است اینجاست که بوی بد شهر در عطر وجودی گم می شود ومن تصور می کنم این همان بهشت وعده گاه ماست و از هبوط خویش شادمان می گردم

در اینجا من بی تولد و بی مرگ به دنبال اکنونی اعجاب انگیز و درونی دست و پا می زنم
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:56  توسط حس مخفی   | 

مادر که نبودم احساسم چه بود ؟ هرچه فکرمی کنم یادم نمی آید… هنوز خودم چندان بزرگ نبودم که بچه ای کوچک ، موجودی ناتوان در آغوشم قرار گرفت آخ ورژنی کوچک از وجودی انسانی ظریف کشیده با لپهای قرمز کوچولو سفید درست مثل برف اولش فکر کردم آیا توانایی بزرگ کردنشو دارم ؟ اصلا چکارش کنم ؟و وقتی مادرم رو کنارم حس کردم خوشحال ترین آدم عالم بودم سرم رو روی زانو هاش گذاشتم و گفتم مامان چقدر سخته من با این موجود ناتوان و کوچولو که تمام وجودش وابسته ی منه تنها بمونم گفتم من شبها با این خواب سنگین چطور صداشو بشنوم ؟ تا روزی که مامان بود غمی نبود ترسی نداشتم و شبی که رفت من موندم و بچه ی نازم که خیلی  دوست داشتنی بود درست مثل یک عروسک مال مال خودم بوسیدمش بوئیدمش باهاش حرف زدم بهش لبخند زدم و شب با اولین صداش از خواب پریدم قبلا که بیدار می شدم عصبی بودم پس این بود که به اون صدا اینطور جواب میداد : جانم عروسکم جانم عزیز دلم واقعا مامان شده بودم و این حس دلنشین تا عمر دارم با منه تا زنده ام با غمش غمگینم با شادی اش شاد و به چشماش که نگاه می کنم می فهمم که زندگی چقدر زیباست و من چقدر خوشبخت 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 6:45  توسط حس مخفی   | 

اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید! و حرف هایی هست برای نگفتن؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند. و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد! و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن! و من اكنون رسيده ام به آغـــاز چنين كتابی؛ كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبه ی بی در و پنجره ای بخزم و كتابی را آغــــــــاز كنم كه نبايد نوشت! دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:8  توسط حس مخفی   | 

دوست عزیز تر از جانم

بیا به جای آنکه نوشته ای و گفته ای از مسئولین و وب لاگها و دوستان و همکاران و روزنامه ها و اصحاب دانائی چنان مارابرآشفته کند برای ذهنهایمان و عمل و حرفمان و حرکت و پیشرفتمان نگران باشیم که مبادا خجلمان کند.

که خود می دانی و هزار بار شنیده ای که هر کس که کاری می کند هر قدر ناچیز همواره در معرض خشم آنان است که کاری نمی کنند .

و هرکس چیزی بسازد در معرض نفرت آنان خواهد بود که اهل ساختن نیستند

و هر کس که عاشق شدن می داند همواره باید در انتظار سنگباران همه ی کسانی باشد که عشق را نمی شناسند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:45  توسط حس مخفی   | 

در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 19:3  توسط حس مخفی   |