تبليغاتX
حس مخفی یک زن
نوشته های احساسی زنی که فرزندانش را دوست دارد

 

شنیده اید که فلاسفه دنیا را متفاوت می بینند حتی خدا و عشق و زیستنشان متفاوت است

گاه به دانسته های فلسفی ام چنان متکی می شوم که فکر می کنم آیا حق با من است ؟؟؟؟ و درست ساعتی بعد می گویم کدام حق ؟؟بعد فکر می کنم نکند همین ما  ادعا کنندگان  دروغین باور می کنیم که حقوق معین می کنیم و تکلیف حق را معین می کنیم  ؟فلسفه خواندن آیا از آن ژستهای روشنفکرانه و عادات غلط نیست ؟آیا احساس بطالت ...فساد نمی آورد ؟همین من نبودم که بارها صورت تو را خلاف واقعیت ترسیم کرده ام با تصویری بی نقص از یک مرد با چشم های مطیع و آرام و لبخندی بر لب و قدی متوسط و گونه هایی مهربان و شانه های امن ، مردی که روزی از شهری مفقود و از سرزمین رویاها خواهد آمد نامت را چه گذاشته بودم ..........هرچه فکر می کنم یادم نمی آید...  وای چه غم انگیز است قهرمان بیاید اما تغییر کرده و دگرگون شده و متفاوت از رویاهایت.. رویاهارا می شود با یک آب معدنی به انتهای وجودت بفرستی ؟چقدر کار دارم که باید انجام دهم پس چرا بر نخواسته بزمین می افتم ؟ پس آنهمه قدرت و تحمل یکباره کجا رفت ؟برای من چه فرقی دارد که بشنوم خدا بزرگ است و دنیا بزرگ است وقتی می دانم دنیای من  محصور است به همین جسم نا قابل و دیوارها و سکوت و خدایم هم البته  متفاوت ترین خداو خواستنی ترین آنها ، من محصور همین تقدیرم که برایم تکلیف معین می کند منه  گاه  نویسنده  از هیچ هم کمترم و باز صبر می کنم شاید بتوانم آنچه در من است را جایی فریاد کنم که هیچ شناخته نشود

خدایا ای خدای هرچه مهربانی و خوبیست  یاریم کن تا دیر قضاوت کنم و زود ببخشم و بتوانم شکیبایی کنم و همدلی و مهربانی را   به  وجود همه ی دوستانم هدیه کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:20  توسط حس مخفی   | 

 

 

اساتید استراتژیک همیشه این سوال براشون مطرحه که جنگ جزء ذات بشره یا اینکه صلح اساس وجود انسان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:33  توسط حس مخفی   | 

تا حالا شده دلت بخواهد تکه تکه بشی... اما من شده

تا حالاشده دلت واسه ی خودت بسوزه .... اما من شده

تا حالا شده حس کنی زیادی هستی .... اما من شده

تا حالا شده دلت اونقدر پر باشه که نتونی هیچی به هیچ کس بگی...... اما من شده

تا  حالا شده دلت بخواهداونقدر گریه کنی و جونت در بیاد اما نتونی .... اما من شده

تاحالا شده ................... اما من شده

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:53  توسط حس مخفی   | 

 توی وب لاگ جدید شروع کردم به نوشتن ابتدا اسم و فامیل و شغل و همه چی خواستم که دیگه مجازی تو کار نباشه از اینکه هر کسی منو جوری تصور کنه که خودش می خواد خسته شدم جالبه نوشته ای گذاشتم که توش گلایه ای بود از زندگی و انتهاش نوشتم دلم کادوی روز ولنتلاین می خواد فرداش روی میز کارم ۴ هدیه از همکارام داشتم حس تکدی گری داشتم از خودم بیزار شده بودم نمی دونستم باید چکار کنم عوض خوشحالی دفتر روزنامرو ترک کردم و اومدم خونه و بعد بین دو راهی مجاز و حقیقت دست و پا زدن و تصمیم به برگشت (قسمت دوم )

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:49  توسط حس مخفی   |