|
|
|
|
از خود پرسیدم برای چه زنده ام ساعتها اندیشیدم که بین بودن و نبودن مسئله انتخاب نیست مسئله اختیار نیست بلکه چیز دیگری است زنده ام پس هستم این بودن من است که باید به میل و اراده ام تعریف شود چشمانم را بستم تا بودن را تعریف کنم در مقابل چشمان بسته ام تنها تصور خالی از گلدان آبی سفالینی در من زنده شد باز کردم و دوباره بستم تصویر آسمان بی روی ماه قلبی تهی را یافتم که خود تصویری است از جهنم باز چشمانم بسته شد خاطرات گذشته ها ی نه چندان دور می آمد و مرا با خود به آن زمانها می برد زمانی که تمام ثروتم قرص نان تازه ای بود که از خوردنش بسیار لذت می بردم از هر غذایی بهتر و چمدان کتابی بود که آنرا تمامی ثروت دنیا می دانستم وقلبی پر از عشق و الفت که به جویباری می مانست که اسرار دریارا می داند و برای ریختن به آ ن لحظه شماری می کرد قلبی که هرگز حقارت را نمی شناسد و نمی شناخت چون ذهن غنی تمام ثروتهای دنیارا به ارمغان می آورد. با خود فکر می کردم که من ذره ای کوچک از ذرات هستی ام و به گرد مرکز آفرینش در حال گردش ، " لو لاک لما خلقنا الافلاک " اما خوب که نگریستم دیدم دردرونم هستی و حقیقت و عشق مانند تمام ذرات هستی متبلور بود گرچه چشمانم هنوز بسته بود اما ندای قلبم را می شنیدم که با تمام ترانه های عالم هستی در آمیخته بود و تمام ترانه هارا در نهایت زیبایی می شنیدم پیچ و تاب می خوردم و و لذت می بردم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 6:46 توسط حس مخفی
|
|
||