|
|
|
|
|
این صبح، این نسیم ، این سفره ی مهیا شده ی سبز ، این من و این تو ، همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره می خورند ......... .یکی شدند و یگانه تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد ، آمدی و آمدیم . اول فقط یک دل دل بود . یک هوای نشستن و گفتن . یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن .و یک هنوز باهم ساده . رفتیم و نشستیم ، خواندیم و گریستیم بعد یکصدا شدیم .هم آوازو هم بغض و هم گریه ، همنفس برای باز تا همیشه با هم بودن . برای یک قدم زدن رفیقانه ، برای یک سلام نگفته ، برای یک خلوت دل خاص ، برای یک دل سیر گریه کردن ..... برای همسفر همیشه ی عشق ....... باران ! باری ای عشق ، اکنون و اینجا ، هوای همیشه ات را نمی خواهم ........ نشانی خانه ات کجاست ؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 7:56 توسط حس مخفی
|
|
||