|
|
|
|
|
مادر که نبودم احساسم چه بود ؟ هرچه فکرمی کنم یادم نمی آید… هنوز خودم چندان بزرگ نبودم که بچه ای کوچک ، موجودی ناتوان در آغوشم قرار گرفت آخ ورژنی کوچک از وجودی انسانی ظریف کشیده با لپهای قرمز کوچولو سفید درست مثل برف اولش فکر کردم آیا توانایی بزرگ کردنشو دارم ؟ اصلا چکارش کنم ؟و وقتی مادرم رو کنارم حس کردم خوشحال ترین آدم عالم بودم سرم رو روی زانو هاش گذاشتم و گفتم مامان چقدر سخته من با این موجود ناتوان و کوچولو که تمام وجودش وابسته ی منه تنها بمونم گفتم من شبها با این خواب سنگین چطور صداشو بشنوم ؟ تا روزی که مامان بود غمی نبود ترسی نداشتم و شبی که رفت من موندم و بچه ی نازم که خیلی دوست داشتنی بود درست مثل یک عروسک مال مال خودم بوسیدمش بوئیدمش باهاش حرف زدم بهش لبخند زدم و شب با اولین صداش از خواب پریدم قبلا که بیدار می شدم عصبی بودم پس این بود که به اون صدا اینطور جواب میداد : جانم عروسکم جانم عزیز دلم واقعا مامان شده بودم و این حس دلنشین تا عمر دارم با منه تا زنده ام با غمش غمگینم با شادی اش شاد و به چشماش که نگاه می کنم می فهمم که زندگی چقدر زیباست و من چقدر خوشبخت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 6:45 توسط حس مخفی
|
|
||