|
|
|
|
|
قلبی تپنده در میان شهری پر از تعفن و آهن و دود کلان شهرمرا بوی عفونت افکار آهنین و پلید در بر گرفته است و اما در این میانه که فشرده می شود ، کنار یک شاخه ی گل و کودکی که می خندد و قلبی که از عشق می تپد و پرنده ای که آواز می خواند و منی که فراموش می کنم در میان دود و سرب و عفونت این شهر پلید دست و پا می زنم . آری این شهر در عین پلیدی زیباست ، زیباست وقتی که پروانه می رقصد و تو می خندی و گلها شکوفا می شوند و رنگین کمان هنوز آسمانش را گم نکرده است اینجاست که بوی بد شهر در عطر وجودی گم می شود ومن تصور می کنم این همان بهشت وعده گاه ماست و از هبوط خویش شادمان می گردم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:56 توسط حس مخفی
|
|
||