تبليغاتX
حس مخفی یک زن - پشت پنجره هیچستانی است که می شناسمش
نوشته های احساسی زنی که فرزندانش را دوست دارد

به مهمانی من بیا ،من تو را به نشستن در زیر پرتو های نقره فام ماه دعوت کرده ام اینجا که نشسته ام صدای نفیر باد به تبسم معصومانه ی  کودکان می ماند و عدالت چتری است تزلزل نا پذیر  از برای همه،  اینجا مردمان به جای تفنگ و باروت عطرو گل و رنگ هدیه می دهند . من شما را دوست می داشتم و عاشق بودم اما این عشق مرا اندوهگین می کند چرا که برای هدیه کردن هیچ ندارم من می خواستم چون مسیح ملکوت را به شما ارزانی کنم اما گویا خود نیز راز کوه و راز عمق دریاها و تبلور خورشید را نفهمیده ام و از برای همین ملکوت را به عشق زمینی بدل کرده ام اینجا انسانیت آسمانی است بلورین با تکه هایی از ستاره ها که مانند الماس نگین تازه عروسان می درخشد   به مهمانی من بیا نه در آسمان که در همین زمینی که به جرم عاشقی از آسمان و بهشت  دست کشیدیم و  به آن  هبوط کرده ایم  حقیقت آن است که دستان من تهی است  اما اندیشه ام را از من بپذیر این تمام دارائی من است .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:52  توسط حس مخفی   |